در کودکی یاد میگیریم هوای دوستمان را داشته باشیم؛ اگر چیزی بلد نیست یادش بدهیم و اگر کسی اذیتش کرد مراقبش باشیم. بزرگ که شدیم میفهمیم نمیتوانیم با دانشی که داریم به همه چیز یاد بدهیم و خیلی وقتها نمیتوانیم از بقیه محافظت کنیم. در این روایت، کریس ویویورا، نویسندهی آمریکایی از ناتوانیاش در برخورد با واقعهای میگوید که مسیر زندگیاش را عوض کرده.
زو سوار اتوبوسم میشود و نگاهش آشنایینداده از من رد میشود. یکی از بهترین دانشجوهایم در درس سخنرانی عمومی دانشگاه ایالتی آیووا بود و خیلی خوب روی عدالت اجتماعی کار میکرد اما توی اتوبوس با من آشنایی نمیدهد. دیوید که روی صندلی دمِ در نشسته از توی آینهی بغل به من خیره مانده و فکر میکند من را کجا دیده. از آنها بود که درسهای دانشگاه را سرسری میگرفت اما در کارش نبوغ و توجه نشان میداد. یک سالی از وقتی که بهشان درس میدادم گذشته ولی هنوز اسم و فامیل و نمرهی نهاییشان یادم مانده. خاطرهی ترمهای گذشته در ذهنم قاتی شده، همانطوری که حتما این دانشجوها در ذهنشان من و رانندههای خط پارکسوارِ کنار مرکز فارغالتحصیلان تا پردیس دانشگاه را قاتی کردهاند. این ندیدنشان را میگذارم پای تغییر قیافهام، یونیفرمِ حالایم با تیشرت یقهدارِ تو شلوارِ آزادم هیچ شباهتی به لباس تدریس هرروزم با پیراهن یقهبسته و شلوار جین بیکمربند ندارد. الان زیر کلاه لبهدارم عینکی با قاب سیاه به چشم میزنم اما من کلارک کنت[۱] نیستم و هیچوقت هم سوپرمن نبودهام.
سر کلاسهایم هیچوقت حسِ ابرقهرمان نداشتم و حالا هم حس نمیکنم یک رانندهی عادی توی جادهام. بعد از اتمام قراردادم، تصمیم گرفتم پشت میز و جلوی دانشجو نشستن را کنار بگذارم. این فکر که توانِ محافظت از آنها را ندارم ولم نمیکرد، مخصوصا در آن بعدازظهر و آن ماجرای پرخطری که از سخنرانی در جمع هم ترسناکتر بود. حالا پشتِ فرمان اتوبوس پناه گرفتهام. شاید یکی دو تا مسافر همیشگی توی اتوبوسم باشند ولی اسمشان را نمیدانم. با هیچکدام از دانشجوهای اتوبوسسوار همکلام نمیشوم. همانطور که چشمم به جاده است در آینههای اتوبوس چشم میگردانم.
ادامهی این زندگینگاره را میتوانید در شمارهی هشتادوهشتم، خرداد ۹۷ ببینید.
این روایت نسخهی کوتاه شدهی متنی است با عنوان Disguised in Plain Clothes but No Superman که سپتامبر ۲۰۱۷ در نشریهی اینترنتی Longreads منتشر شده است.

