یک چنین شبهایی بود که مردآزما پیدا شد. مثل یک بلای ناگهانی. اول که خبرش را آوردند همه خیلی ترسیدیم و هرکس به قدر عقل و تجربهاش راه چارهای میجست ولی پیش از هر چیز همه دلشان میخواست با چشمهای خودشان او را ببینند. مثل همان دوازده نفر آبیاری که شب اول او را دیده بودند و نشانیهایی که میدادند کاملا مثل هم بود.
