دم در خانه كه رسيديم و مامان پياده شد، بابا بهانه آورد كه «من با بچهها ميرم خشكشويي لباسامو بگيرم.» من و شهرام از همهجا بيخبر، چند دقيقه بعد ديديم يكهو بابا دم در آن بهشت رنگين ماشین را نگهداشت و با لحني دوستانه انگار كه طرف ما باشد و بخواهد يواشكي و پنهان از مادر، به يك ماجراجويي مردانه دعوتمان كند، گفت: «بياين پايين ببينم چي ميخواين.»


