۱۳۳۶، آبادان. نويسنده وشاعر. دانشآموختهي رشتهي نمايشنامهنويسي از دانشكدهي هنرهاي دراماتيك تهران.مجموعهداستانهاي «سنگ و سپر» و «شكار شبانه» از آثار او است.
بار اولی كه رفتیم، حدود یك بعد از نیمهشب رسیدیم به دِه. سیچهلتایی سگ آمدند استقبالمان. ظلمات بود و چشم چشم را نمیدید. ماشین را خاموش كردیم و در تاریكی نشستیم. سگها دور ماشین میچرخیدند و پارس میكردند. آنقدر نشستیم تا سگها خسته شدند حوصلهشان سر رفت و ما را به امان خدا رها كردند و رفتند و حسرت یك گاز كوچك هم به دلشان ماند.
اكبر مشتي مويز از جيب شلوارش درآورد و طرفم گرفت. دست پيش بردم و نصفِ مويزها را توي گودي دستم ريخت. زيرِ اين بيدمشك، خودمان دوتا تنها بوديم. بقيهي كارگرها زير درختهاي ديگر، دور از ما مينشستند. خودم يك بار شنيدم كه سركارگر به آنها ميگفت: «پا رو دمِ اين اكبره نذارين. اين مخش تاب داره، اگه پاچهتون رو بگیره، ديگه ول نميكنه.»


