چپدستها در اقلیتاند، پراکنده در دنیای بزرگی که برای راستدستها طراحی شده زندگی میکنند، همدیگر را هر جای دنیا که باشند با اولین چراغ سبز، مثل گرفتن دستگیرهی در یا برداشتن قاشق پیدا میکنند و تجربههای مشترک به هم وصلشان میکند.
موتای دعای همیشگیاش را خواند. برای بخشایش، برای قدرت و برای شهامت. برای آنکه پاهای باریکش، کهنهکاران و وارثان دهها هزار کیلومتر تمرین، او را ۴۲ کیلومتر و ۱۹۵ متر دیگر راه ببرند. ولی برای معجزه دعا نکرد. او هیچوقت از خدا معجزه نمیخواست.
آدم فراموشکاری هستم و بیشتر اوقات مجبور میشوم برای برداشتن دسته کلید و عینک و کارت بانکی که جا گذاشتهام، از راه دوری به خانه برگردم. همین خصلتم داشت مرا از سفر به آفریقا محروم میکرد. کارت پرواز را گم کردم و خیلی دیر به هواپیمای در حال حرکت رسیدم.
هکتور توبار، روزنامهنگار برندهی جایزهی پولیتزر، قصهی این روزها را جمع کرده و روايت مفصلی دربارهی زندگی شصتونهروزهی مردانی نوشته که فکر میکردند معدن تابوت آنها خواهد شد. کسانی که تمام آن روزها بارها خودشان را مردگانی در دل زمین تصور کردند اما با شنیدن صداهای غرش زمینی که آنها را بلعیده بود، با تهماندهی امید به دیدن دوبارهی آسمان خودشان را زنده نگه داشتند.
تفاوت از رنگ پوست شروع میشد و به فرهنگ و آداب و رسوم که میرسید، زاویه آنقدر باز میشد که انگار هیچچیز در عالم نمیتوانست ما را به آنها ربط دهد. قبیلهای سیاهپوست و بدوی که دور آتش حلقه زدهاند، وردهایی را تکرار میکنند و هیچ از غریبهها خوششان نمیآید.
درست مثل یک مسافرت که این بار قرار است خیلی طولانی باشد؛ احتمالا مهاجران اینطوری برای خودشان وسایل جمع میکنند. همهی احتمالها را در نظر میگیرند و با دقت و وسواس وسایل را جدا میکنند و توی ساک یا کوله میگذارند.
هنوز هم هر آدم تازهای را میبیند، میکشدش کنار و آرام با سر پایین از او میپرسد: «میدونی این جمله یعنی چی؟» چیزی که میگوید عبارت بیمعنایی شبیه به این است: «کُلمَژِتِه لو، دو لَه زیته لایتیشن.» بعدش هم دوباره میآید سراغ ما تا برای چندمینبار در آن روز باز هم از ما بپرسد.
محل اعزام من روستای قنبری بود که هفتاد خانوار داشت. تا رسیدم یکراست رفتم به تنها مسجد روستا. مسجد بزرگ و خوبى بود و بهجز نبود آب لولهکشی برای حمام و دستشویی و نداشتن وسایل خنککننده در ظل گرما، مشکل خاصی نداشت! با آنکه دلم میخواست در مسجد بمانم اما یاد «خانهی عالِم» افتادم.
قاضی حسین اصغرزاده برای کسانی که خبرهای حوادث را دنبال میکنند چهرهی شناختهشدهای است. او که زمانی بازپرس ویژهی قتل بوده، حالا یکی از قضات دادگاه کیفری شماره یک تهران است. دفتر کارش همیشه شلوغ است. متهمها و وکیلها و شاکیها با پروندههای قطورشان میآیند و میروند.










